تبليغاتX
کاغذ پاره ها

کاغذ پاره ها

نامه های ننوشته و حرفهای ناگفته ی یه دختر...

من در بوستانی بودم که در آن ارواح پروانه ها به دور گل های کاغذی می گشتند و در این میان...

                                      صداقت جستجو کردم... صداقت!!!

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 18:31  توسط آترا  | 

حتی در روز تولدت...

حتی عکس توی قابت...

حتی یک لبخند به من نزد...!!!

 

 

 

پ.ن: تولدت مبارک!!! (مثل همیشه با سه علامت تعجب)

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 0:0  توسط آترا  | 

یک مشت دیوانه ی زنجیری دورم حلقه زدنند و بلند بلند عمو زنجیرباف میخوانند!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 19:15  توسط آترا  | 

پیر مرد گفت:

            "کاش ببارد باران بر دل این دخت جوان...!!!"

                             و من هرگز نفهمیدم منظورش چی بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 15:6  توسط آترا  | 

نه من ملکه ام و نه تو پادشاه...

نه من برات مهمم و نه تو دیگر...

نه تو پای عهدت موندی و نه من دیگر...

همین امثال من و تو آبروی عشق رو می برن!!!

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 18:2  توسط آترا  | 

...و پروانه از عشق شمع سوخت تا روحش آزادانه آن را پرستش کند

اما فرشته ها به او گفتند: "عشق شمع سوزاننده تر از آن است که حتی روح تو را امان بدارد."

پس پروانه محکوم شد تا ابد به لامپ کم مصرف قناعت کند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 23:28  توسط آترا  | 

وقتی باغبانی بلد نیستی گل کاغذی بکار...ولی نگو جنس گلها بد بود!!!
+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 11:29  توسط آترا  | 

در شش ضلعی کندوی زندگیم هیچ عسلی باقی نمانده.........نوش جان عزیزم!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 15:51  توسط آترا  | 

دنبال سرگرمی هستند ولی من بازیچه نیستم...من خودم بازیکنم!!!
+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 12:43  توسط آترا  | 

    ناگهان پیانیست از جا پرید، دوید و از صحنه خارج شد ولی قبل از رفتنش برای آخرین بار پیانوی زیبایش را نگریست...اشکی ریخت و رفت.

    پس از لحظاتی جمعیت رفتند. نمایش دیگر تمام شده بود.

    ...و پیانو در نور تنها نورافکنی که روشن مانده بود، ترانه یاد پیانیست را می نواخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:54  توسط آترا  | 

البته بعد هر زمستونی بهار میاد

ولی به شرطی اونو می بینی که از زمستون جون سالم به در ببری!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 15:37  توسط آترا  | 

دلم نمی خواد حتی "و" بین من و تو باشه....من تو....ما!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 9:17  توسط آترا  | 

تو را از پشت شیشه قاب عکس می بوسم. شیشه ای از لعاب فرهنگ و جامعه... شیشه ای از جنس مرز و فاصله...آری، تو را می بوسم از پشت شیشه قاب عکس ولی تو هرگز نخواهی فهمید!!!

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 17:3  توسط آترا  | 

"دوستت دارم!!!" این جمله را با قلم آبی روی کاغذ بی خط می نویسم. بی خط چون از مرز متنفرم، آبی می نویسم تا آسمانی باشد و می نویسم چون نوشتن راه شکستن دیوار بین من و توست!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 20:2  توسط آترا  | 

شنیده بودم دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند ولی...

یادم نبود که دو خط متقاطع وقتی به هم می رسند، اگر از کنار هم بگذرند...

فقط از هم دورتر و دور تر می شوند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 19:57  توسط آترا  |